منوی بالایی تان را از منوهای وردپرس انتخاب نمایید

دانلود رمان عاشقانه و جدید عشق تو پس کوچه های تعصب برای pdf

دانلود رمان عاشقانه و جدید عشق تو پس کوچه های تعصب برای pdf

دانلود رمان جدید و عاشقانه عشق تو پس کوچه های تعصب

نویسنده: شهلا خودی زاده
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۲۹۲
خلاصه داستان:
دختری پر شر و شور در اوج سن بلوغ… دختری که هنوز معنی عشق را به خوبی درک نمی کند… داستان سرگذشت دختریه به اسم بارانا…. دختری که تو سن کم عاشق پسرعمو شه… کسری که دیوانه ی باراناست . اما عشقش مخلوط با یه سری تعصبه و همین به مرور باعث کلافگی بارانا می شه و دل زدگیش از این عشق…. داستان سرشار از عاشقانه ها و دلدادگی هاست و پر از هیجان…

قسمتی از متن رمان عشق تو پس کوچه های تعصب:

“کف دستانم خیس عرق بود… نفسم بالا نمی آمد .
چرا گوش هایم نمی شنید؟…
اطرافم پر بود از آدم های رنگی…
همه لبخند می زدند و دست بر هم می کوفتند…
کجا بودم؟… نگاهم به سفره عقد زیبایی که مقابلم پهن بود خیره ماند…
پس چرا هیچ نمی شنیدم… با لمس شدن دستانم لرزشی بر تنم نشست و نفس بند رفته ام بازگشت و صدا در گوشم پیچید:
– بارانا جان چرا جواب نمی دی؟ بار سومه!
– دوشیزه ی محترمه سرکار خانم بارانا عباسی…
دیگر درنگ جایز نبود،نمی توانستم بایستم و به این بازی وحشتناک ادامه دهم…
جای من این جا نبود… تمام توانم را در پاهای لرزان و بی رمقم جمع کردم و از جا برخاستم.. صدای هین جمعیت دورم آن قدر بلند بود که خودم هم برای دقایقی ترسیدم . اما با دست دامن پیراهنم را جمع کردم و همان طور که به نشانه ی تأسف سرم را تکان می دادم ، رو به او گفتم:
– منو ببخش اما نمی تونم…
همزمان اشک هایم روی گونه لغزید… چشمانش از تعجب باز مانده بود و انگار که بر لبانش قفل سکوت زده بودند و همان طور متحیر نگاهم می کرد… از مقابل چشمان متحیر همه از کنار سفره گذشتم و به سمت بیرون اتاق دویدم…”
*********
نگاهی دوباره و دوباره به لباسم انداختم… چرا انقدر به نظرم بدترکیب و زشت می آمد… اصلا بر تنم زار می زد، شاید هم من این گونه تصور می کردم…
عصبی و ناراحت روی تخت نشستم و با بد قلقی داد زدم:
– مامان… مامان…
در باز شد و مادر با ظاهری نگران وارد اتاق شد و گفت:
– چی شده… چرا خونه رو گذاشتی رو سرت؟
لب برچیدم و جواب دادم:
-اِ.. مامان . ببین لباسمو…
مادرم نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت:
-وا چه شه… لباس به این خوشگلی!
وای که بعضی مواقع از این خونسردی مادرم دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم…مادرم واقعا زن صبور و خونسردی بود که همیشه به این اخلاقش غبطه می خوردم… چشمان برزخی ام را که دید گفت:
– خب کاری نداره… درش بیار و یکی دیگه رو بپوش…
پاهایم را به زمین کوبیدم و گفتم:
– آخه الان مهمونا میان…
مادر با حوصله جواب داد :
– خب بیان… مگه خواستگار داره میاد… ما که با عموتینا از این حرفا نداریم… یالا بپوش ببینم… کلی کار دارم… ببین چه جوری منو مچل خودش کرده…
مادر با خونسردی بیرون رفت و در را پشت سرش بست. اما من سرخورده روی تخت نشستم… کم بود گریه ام بگیرد… با خوردن سنگی ریز به شیشه ی اتاقم مثل فنر از جا پریدم و خودم را پشت پنجره رساندم… با دیدن کسری نیشم تا بناگوش باز شد و همه چیز از یادم رفت. نیم تنه ام را بیرون فرستادم… کاری که کسری را به شدت می ترساند و چهره اش را بامزه تر می کرد…
از ترس آب دهانش را قورت داد و گفت:
–وای بارانا برو عقب… دختر میفتی… برو عقب …
چشمهای نگران کسری لبخند را بر لبانم نشاند و بیشتر خود را جلو کشیدم و گفتم:
– کسری ساعت چند میای این ور؟
چهره اش دیدنی بود ، چیزی بین ترس و خشم!
با نگرانی دستی به چانه اش کشید و گفت:
– جون کسری برو عقب…

مطالب مرتبط:

کسب در آمد اینترنتی قانونی و تضمینی