منوی بالایی تان را از منوهای وردپرس انتخاب نمایید

دانلود رمان جدید و عاشقانه بغض دریا برای pdf،apk

دانلود رمان عاشقانه بغض دریا
نویسنده: hana.ershadi
تعداد صفحات: ۲۵۷
ژانر: عاشقانه
خلاصه داستان:
بغض دریا داستان یه دختر بی پناه…یه دختر که حتی با وجود پدرش هیچوقت بودن اون رو حس نکرد…دختر تنهایی به اسم دریا…دریایی که درکی از یه خانواده نداره…درکی از محبت پدرانه نداره…دریا قصه ما شیطون..لجباز…مغرور..اما تنهاست…دختری که از کل این دنیا سهمش قفط یه مادر مهربون بوده…نه یه خانواده پشت هم…

قسمتی از متن رمان بغض دریا:

یھ دختر ٨ سالھ..تنھا توی یھ جنگل…صدای زوزه ھایی کھ بھ گوشش میرسھ…پارس
سگی کھ دنبالشھ…جیغ میزنھ…گریھ میکنھ…اما کسی صداشو نمیشنوه…برمیگرده و
با وحشت بھ سگی کھ با ولع دنبالشھ نگاه میکنھ…دوباره جیغ میزنھ…سرعتش رو
بیشتر میکنھ…اون بین سیاھی شب این جنگل گم شده..می خوره زمین…زانوھاش زخم
میشھ…با وحشت جیغ میزنھ…سگ ھر لحظھ بھش نزدیک تر میشھ…دستاشو میزاره
روی صورتش…و با گریھ…با تموم وجودش جیغ میزنھ:مامان!!!!!!!
نھھھھھھھھ….
از خواب پریدم…با وحشت بھ اطرافم نگاه کردم…از ترس بھ نفس نفس افتاده
بودم…دستای سردم رو از زیر پتو بیرون کشیدم و روی صورتم گذاشتم…صورتم
خیس از عرق بود…آروم باش دریا…آروم باش…تموم شد..تموم شد…اما یھ صدایی از
درونم سریعا حرفم رو تکذیب کرد…اگھ تموم شده…چرا این کابوس ھنوز
ھمراھتھ!!؟؟چرا زخم بی کسی و تنھاییت…بین سیاھی ھای اون جنگل ھنوز روی
قلبت سنگینی میکنھ!!!اه لعنتی…از جام بلند شدم..چندتا نفس عمیق کشیدم و از اتاقم
بیرون رفتم…یھ راست بھ سمت آشپزخونھ رفتم…در یخچال رو باز کردم…
بطری شیشھ ای ام رو برداشتم و یک نفس سرکشیدم…آخیییش…حالم یکمی جا
اومد…بطری رو سر جاش گذاشتم و بھ سمت اتاقم رفتم…وارد شدم…
روتختی ام رو کنار زدم و دراز کشیدم…پتو رو ھم روم انداختم…بھ سقف اتاقم خیره
شدم…من…دریای ٢۴ سالھ ای کھ تنھاست…
خیلی وقتھ کھ تنھاست…از وقتی تنھاست کھ فھمید با وجود پدرش فقط یھ مادر
داره…از وقتی کھ خیلی کوچیک بود…از وقتی کھ محبت پدرانھ رو ھیچوقت حس
نمی کرد…از وقتی کھ قھرمانی برای بچگی ھاش نداشت…از وقتی کھ با ذوق نقاشی
ھاش رو بھ باباش نشون میداد…اما اون…اما اون اعتنایی نمیکرد…تنھاست…از وقتی
کھ از ترس فرار کرد تا کتک نخوره…
از وقتی کھ توی سیاھی اون جنگل گم شد تنھاست…من…
من از وقتی تنھام کھ اون رفت…رفت و مارو زیر آوار زیاده خواھی ھاش تنھا
گذاشت…انقدر حرص و طمعش برای مال دنیا زیاد بود کھ..یھ روز بھ خودش اومد و
دید ھمچیش رو از دست داده…ھمھ اون چیزھایی کھ اونقدر براشون حرص
زد…آخرش ھم نتونست طاقت بیاره و رفت….ھھ…باز جای شکر داره…
یھ سقف بالای سر من و مامانم موند تا آواره نشیم…تا محتاج کسی نشیم…

مطالب مرتبط:

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کسب در آمد اینترنتی قانونی و تضمینی