منوی بالایی تان را از منوهای وردپرس انتخاب نمایید

دانلود رمان جدید و عاشقانه اسیر درون برای pdf

دانلود رمان جدید و عاشقانه اسیر درون برای pdf

دانلود رمان جدید و عاشقانه اسیر درون

نویسنده: خانومی
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
تعداد صفحات: ۱۰۱
خلاصه داستان:
 سونیا صدف تبار ، کارگزار بورس اوراق بهادار است ،او در انجام وظایفش بسیار مقرراتی عمل میکند اما پیشنهاد کاوه معماران ، دردسر عظیمی برای او بوجود می اورد و این چالشی ست بزرگ میان عشق و وظیفه !

قسمتی از متن رمان اسیر درون:

امروز از آن جمعه های لعنتی ست ، همان ها که انگار با زمان هم سر جنگ دارند ، الحق که مقاومتشان ستودنیست ، چرا که برای تمام نشدن ،حتی با عقربه های ساعت هم دست به یقه شده اند و در این بین ، انسان هیچ چاره ای جز سرگرم کردن خودش ندارد ….
نیم ساعتی هست که روی کاناپه تپل و پفکی خودم ، دراز کشیده ام ، چشمهایم روی قاب عکس مامان و بابا میخ شده است ، پوزخندی روی لبم نقش بست ….. چرا در این عکس دو نفره هم اثری از من نیست ؟
یعنی چه کسی این عکس بسیار خندان را ، آنهم بدون حضور من ! از آنها گرفته است ؟
بابا دستش را دور شانه مادرم حلقه کرده و او هم سرش به سمت شانه های پدرجان متمایل است ، در پشت چهره شادشان انگار هیچ غمی وجود ندارد ،گویی در این دنیای دو نفره ، فقط من ! یک موجود اضافی و بی مصرفم که اگر هم نباشم ،خللی در چرخه زندگیشان وارد نمیشود …..
آهی از سر سوز ،کشیدم ، دوباره سردردم شروع شده بود ، با دست شقیقه هایم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت ، طبق عادت همیشگی ،گوشت بین انگشت شصت و اشاره ام را گاز گرفتم تاکمی آرام بگیرم ….صدای آلارم گوشی ، توجه ام را به خود جلب کرد ، دکمه “snooze ” را زدم و با خود فکر کردم اگر یاد اوری نمی شد ، باز هم به خاطر می آوردم که امروز مهمان دارم ؟
البته نوشین که غریبه محسوب نمی شد ، هفته ای هفت روز را در خانه خاموش من ، پلاس بود ، امروز هم به رسم تمام روزهای کسالت اورم ، از او خواسته بودم کنارم باشد و طبق معمول همیشه با کمال میل قبول کرده بود .
سلانه سلانه ، به سمت آشپزخانه رفتم ، دست به سیاه و سفید نزده بودم ،چای ساز را روشن کردم که ناگهان صدای زنگ ایفون میخکوبم کرد !
نوشین ورپریده همیشه مانند جن سر می رسید ،عیبی ندارد…چه بهتر ! به بهانه سر دردم حسابی از خودش کار می کشیدم ، با این فکر خبیثانه ، لبخندی شیطنت امیز روی لبهایم نقش بست ….
نگاهی به آینه قدی ام انداختم ، چهره سرد و بی آرایشم فقط دو دندان نیش کم داشت تا شبیه خون اشام ها به نظر برسم ! گرچه نوشین معتقد بود که خیلی به ” الینا گیلبرت” شبیه هستم ، همان دختری که در سریال خاطرات یک خون اشام *، دو برادر برسرش به جان هم افتاده بودند ، البته بی راه هم نمیگفت ، ظرافت صورتم ، چشمهای مشکی و موهای صافی که داشتم ، مرا بسیار به او شبیه کرده بود …
موهایم را با کش بسته بودم و پیراهن سفید بلندی تنم بود که اتفاقا اصلا به اندام ظریف و ” الینا ” گونه ام نمی آمد و بیشتر مناسب خانمهای باردار بود !
با بی تفاوتی ، شانه ای بالا انداختم و خودم را به درب رساندم ،از دریچه چشمی به بیرون نگاه کردم اما ندیدمش ، پدر سوخته عادتش بود ، یا انگشتش را روی دریچه میگذاشت که دیده نشود و یا کنار می ایستاد تا مرا سکته دهد ! بارها گفته بودم که من در این خانه تنها هستم ولی ، آدم نمی شد .
پوفی کردم و درب را به سرعت گشودم اما با دیدن فردین ، به یکباره خشکم زد !

مطالب مرتبط:

کسب در آمد اینترنتی قانونی و تضمینی