منوی بالایی تان را از منوهای وردپرس انتخاب نمایید
۴۶۸*۶۰
   

دانلود رمان جدید و عاشقانه پرنیان سرد برای pdf

دانلود رمان جدید و عاشقانه پرنیان سرد برای pdf
دانلود رمان جدید و عاشقانه پرنیان سرد
نویسنده: آزالیا
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: ۱۰۱
خلاصه داستان:
داستان این رمان درباره دختری است که به اتهام قتل نامزدش دستگیر میشه … مادر و برادر نامزدش برای رفع اتهام او اقدام میکنند و او را از بازداشت بیرون میارن .. دختر برای مدتی میره خونه مهناز خانم (مادر نامزدش ) و بعد از مدتی به عنوان منشی توی شرکت علی (برادر نامزدش) مشغول به کار میشه .. و کم کم احساس میکنه که به علی علاقه مند شده ولی ……

قسمتی از متن رمان پرنیان سرد:

نگاش کن! دختره بیچاره رنگ به روش نمونده!”
_”فراریه؟”
“نه بابا به سر و وضعش که نمیاد! معلومه خیلی ترسیده!”
“باید کمکش کنیم!”
“خانوم بیا بریم! میخوای مارو بندازی تو دردسر؟!”
دورم جمع شده بودن و هرکدومشون یه چیزی میگفتن! صداشون مثل ویز ویز مگس تو گوشام می پیچید! ناخودآگاه ساعاتی قبلو به یادآوردم:
“ما موفق میشیم من مطمئنم!”
شهاب چشمای محزونو زیباشو بهم دوخت و درحالی که صورت رنگ پریدمو نوازش می کرد، گفت:”دل شوره دارم!”
به زور جلوی ریزش اشکامو گرفتم، نباید تو اون وضعیت با گریه کردن بهش استرس میدادم باید سعی میکردم آرومش کنم، با لحن دلجویانه ای گفتم:”شهاب جان! خدا با مائه! نگران نباش!”
تو نگاهش هنوز هم ترس و دودلی موج میزد، اما برای اینکه خیالمو راحت کنه، لپمو کشیدلبخندی زورکی زد:”بیا بریم! بریم که ممکنه بقیه فکرای بد بد کننا!”
خنده ی عصبی ای کردم ،دست شهابو توی دستم محکم فشردمو به جمع بقیه پیوستیم!
اما حالا… من… فقط و فقط من، گوشه ی این خیابون تاریک اما شلوغ نشسته بودم و میلرزیدم! دستامو روی گوشام گذاشتم و فریاد زدم:”شهاب!”
ماشین بنز سیاه رنگی ایستاد و من از لابه لای صدا و نگاههای مردم، چشمای سرخ و متورم مهسا رو تشخیص دادم که با عجله به طرفم می دوید. رنگ خاکستری چشماش دیگه به راحتی قابل تشخیص نبود.روی زمین، کنارم نشست و سعی کرد بلندم کنه! اما من با نهایت قدرت به زمین چسبیده بودمو بلند نمی شدم!
اشک می ریخت و التماس می کرد:”توروخدا پاشو! بلندشو عزیز دلم!”
اما بی فایده بود!هرچقدر سعی کرد نتونست کاری از پیش ببره، درحالی که به شدت گریه می کرد، داد زد:”امیر! امیر! بیا کمک! “
در ماشین دوباره باز شد و اینبار مردی قد بلند، لاغر اندام، با موهای سیاه لخت و با چهره ای مردانه و جذاب، اما با نگاهی که نگرانی و دلهره درش موج میزد، به طرفمون اومد: داییم:امیر!
ازش میترسیدم! ترس که نه! یه جورایی ازش خیلی حساب می بردم! و اونم خیلی خوب اینو می دونست! دستمو گرفت و گفت:”بلندشو!”
برای اولین بار، به حرفش اعتنایی نکردم ! دوباره گفت:”بهت گفتم بلند شو رزا!”
بازم بلند نشدم!
اینبار تقریبا عربده زد:”این مسخره بازیو تمومش کنو بلند شو!”
ناخودآگاه مثل بچه ها، زانوهامو بغل کردم و با لحن معصومانه گفتم:”شهاب!”
به مهسا که پابه پای من اشک میریخت نگاهی کرد و گفت:”تو برو تو ماشین!”
مهسا بدون اینکه حرفی بزنه سوار ماشین شد. بغض کرده بودم، کنترلی روی اشکام نداشتم! گفتم:”امیر! من شهابو می خوام!” و زدم زیر گریه!

دانلود با لینک مستقیم-pdf



رمز فایـل ( در صورت نیاز )

مطالب مرتبط:

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *