» » » دانلود رمان به من بگو لیلی
دانلود جدید رمان کاتیا دختر ارباب برای pdf

دانلود جدید رمان کاتیا دختر ارباب برای pdf

دانلود رمان کاتیا دختر ارباب با لینک مستقیم و رایگان داستان کاتیا دختر ارباب راجب یه ارباب که سه تا زن داره ، یکیش روسی و دوتای دیگه ایرانی خبر میارن که یکی از پسراش به اسم جمشید پسر یکی از...

دانلود کلش جادوئی

دانلود کلش جادوئی

جم بی نهایت کلش اف کلنز

دانلود کلش جادوئی،تنها نسخه ی کلش اف کلنز با تاون هال 11 تمامی منابع بی نهایت

نسخه ی جم بی نهایت کلش اف کلنز


»بر اساس نسخه ی جدید 8.551.25 و تاون هال 11

برخی امکانات کلش جادوئی ایران کلش :

تاون هال 11
- اضافه شدن بمب تاور و کلن چلنج
جم بی نهایت-الکسیر بی نهایت-طلای بی نهایت
-سرورهای آنلاین و بدون قطعی
- اضافه شدن زبان فارسی به بازی
-پشتیبانی 24 ساعته در تلگرام
- و ده ها امکانات رايگان ديگر

دانلود کلش جادوئی اندروید


دانلود رمان به من بگو لیلی

دانلود رمان به من بگو لیلی
 

دانلود رمان به من بگو لیلی برای کامپیوتر

 
موضوع کتاب: رمان
نام رمان: به من بگو لیلی
نویسنده: مهسا زهیری 
تعداد صفحات رمان: 536
تاریخ انتشار: 1395/05/11
 
خلاصه رمان به من بگو لیلی:
بعضی از صبح ها جوری از خواب بیدار میشیم که دقیقاً یه حسی بهمون میگه امروز قراره یکی از اون روزهای مزخرف و تکراری باشه. یکی از اون روزهایی که از قبل می دونیم قراره حرومش کنیم ولی بر اساس یه قانون ننوشته، از تخت بیرون میاییم و همون کارهایی رو می کنیم که ازمون انتظار میره.
26 شهریور برای نسیم یکی از همون روزها بود. گرچه هنوز نمی دونست چه اتفاقی انتظارش رو می کشه... مردی که مسئول رسیدگی به کفن و دفن ربابه خانوم بود، جلوتر اومد و گفت: شما تنها کس و کارشی؟
نسیم آهسته جواب داد: نه، اگر کس و کار داشت که تو کهریزک نمی مرد.

کانال تلگرام سایت

  • کانال تلگرام سایت توپترینها
    • امتیاز منفی
    • +6
    • امتیاز مثبت
    برای کمک به تامین نیاز هاست دانلود و پیشرفت سایت لطفا یکبار بر روی بنر زیر کلیک کنید .سپاسگذار محبتتان هستیم

    اطلاعات نرم افزار

    حجم: 2.77 مگابایت
    فرمت: pdf
    تعداد صفحات رمان: 536
    تاریخ انتشار: 1395/05/11
    منبع: توپترین ها
    امتیاز کسب شده توسط کاربرانامتیاز کسب شده توسط کاربرانامتیاز کسب شده توسط کاربرانامتیاز کسب شده توسط کاربرانامتیاز کسب شده توسط کاربران   ( 4.8/5 )

    پسورد فایل (در صورت نیاز)

    www.tooptarinha.com

    راهنمای نصب

    مقدمه رمان به من بگو لیلی:
    بعضی از صبح ھا جوری از خواب بیدار میشیم کھ دقیقاً یھ حسی بھمون میگھ امروز قراره یکی
    از اون روزھای مزخرف و تکراری باشھ. یکی از اون روزھایی کھ از قبل می دونیم قراره
    حرومش کنیم ولی بر اساس یھ قانون ننوشتھ، از تخت بیرون میاییم و ھمون کارھایی رو می کنیم
    کھ ازمون انتظار میره.
    26 شھریور برای نسیم یکی از ھمون روزھا بود. گرچھ ھنوز نمی دونست چھ اتفاقی انتظارش
    رو می کشھ... مردی کھ مسئول رسیدگی بھ کفن و دفن ربابھ خانوم بود، جلوتر اومد و گفت: شما
    تنھا کس و کارشی؟
    نسیم آھستھ جواب داد: نھ، اگر کس و کار داشت کھ تو کھریزک نمی مرد.
    - پس...
    - من یھ زمانی کمک کردم کھ پذیرش بگیره... گاھی بھش سر می زدم.
    - بلھ. خدا بیامرزدش.
    - خدا رفتگان ھمھ رو بیامرزه.
    - کار من تموم شده... شما تشریف نمی برید؟
    - میرم... شما بفرمایید!
    مرد خداحافظی کرد و رفت. نسیم دوباره بالای قبر تازه ایستاد و آھی کشید. برای خاکسپاری فقط
    چند تا غریبھ از دور و اطراف قبرستون شرکت کرده بودند. نھ تاج گلی، نھ خیراتی ھای آنچنانی.
    فقط دستھ گل و ظرف خرمایی کھ نسیم آورده بود. از این ھمھ بی کسی دلش می گرفت اما کاری
    از دستش برنمی اومد. بھ پیرمردی کھ بالای قبر اومده بود، پول داد تا قرآن بخونھ. بعد نگاھی بھ
    ساعت انداخت. اگر بیشتر می موند، بھ ملاقاتش دیر می رسید. مشتش رو بالای خاک باز کرد و
    گلبرگ ھای توی دستش با رقص آرومی پایین افتادند. سمت خروجی این قطعھ راه افتاد. پرونده ی
    زندگی یھ آدم بھ راحتی پرونده ای توی خانھ ی سالمندان، بستھ می شد و حتی کسی نبود کھ بھ
    خاطرش گریھ کنھ. دوباره آھی کشید و سراغ ماشینش رفت.
    یک ساعت گذشتھ بود کھ بھ آدرس مورد نظرش رسید. نگاه دیگھ ای بھ آدرس روی برگھ
    انداخت، بعد بھ ساختمون مجتمع. کمی از پرفیومی کھ تازه خریده بود روی گردن و شال زیتونیش
    4
    پاشید و شیشھ ی دایره ای شکل رو داخل کیف برگردوند. از تیبای ھاچ بک سفیدش پیاده شد و
    یک راست بھ طرف در مجتمع رفت. نفس عمیقی کشید تا کاملاً از حس و حال قبرستون بیرون
    بیاد. بھ ھیچ وجھ نمی خواست روحیھ اش بھ دیگران منتقل بشھ. مخصوصاً وقتی برای اولین دیدار
    می رفت. زنگ واحد 5 رو فشار داد و منتظر موند. چند ثانیھ بعد صدای مردونھ ای بھ گوشش
    خورد: بفرمایید؟
    - سلام! آقای شفیق؟
    - بفرمایید؟؟
    - دکتر مجیدی من رو فرستادند، احتمالاً در جریانید کھ...
    در باز شد. بھ ساعت گوشی نگاه کرد و وارد ساختمون شد. چھ بھتر کھ لازم نبود حضورش رو
    توجیھ کنھ، چون اصلاً فرصت نداشت. ھمین کھ قرار بود چند ساعت از تعطیلی جمعھ اش اینجا
    بگذره، کافی بود. از آسانسور بیرون اومد و بھ طرف در نیمھ باز آپارتمان حرکت کرد. سکوت
    داخل راھروی عریض، کمی توی ذوق می زد ولی می دونست کھ با آدم ھای محترمی سر و کار
    داره و مشکلی پیش نمیاد. جلوی در مانتوی زیتونی کوتاھش رو مرتب کرد و با ضربھ ای بھ در،
    وارد آپارتمان شد. نمی دونست باید کفشش رو در بیاره یا نھ. بھ قیمت آپارتمان و چیدمان مدرنش
    نمی اومد کھ صاحبش آدم مذھبی یا سنتی باشھ. روی سرامیک ھای طرحدار منتظر موند تا خبری
    از مرد بشھ، وقتی انتظارش بیشتر از حد طول کشید، بلند صدا زد: آقای شفیق!!
    صدای سشوار بلند شد و نسیم با تعجب بھ دور و بر نگاه کرد. دوباره صدا زد: آقا!! لطفاً...
    صدای خنده با سشوار آمیختھ شد. از داخل اتاق بھ گوش می رسید. با ابروی بالا رفتھ، بدون اینکھ
    کفش ھاش رو در بیاره بھ ھمون طرف رفت. موقع نزدیک شدن بھ در کمی تعلل کرد اما باید
    حرفش رو می زد.

    تگ های مطلب

    مطالب مرتبط

    نظرات کاربران

    user
    ميهماناز منوي سمت راست عضو شويد 0 خبر 0 نظر
    توسط: فاطمه در تاریخ: 5/06/1395 - 16:50
    • امتیاز منفی
    • 0
    • امتیاز مثبت
    برا یکبار خوندن بد نیست.
    user
    ميهماناز منوي سمت راست عضو شويد 0 خبر 0 نظر
    توسط: پگاه در تاریخ: 16/06/1395 - 23:25
    • امتیاز منفی
    • 0
    • امتیاز مثبت
    خیلی قشنگ بود. متنش زیبا و قابل لمس بود.
    user
    ميهماناز منوي سمت راست عضو شويد 0 خبر 0 نظر
    توسط: fidal در تاریخ: 15/07/1395 - 20:13
    • امتیاز منفی
    • 0
    • امتیاز مثبت
    چراتوی همه رمانها طرف چشم آبیه
    • bowtiesmilelaughingblushsmileyrelaxedsmirk
      heart_eyeskissing_heartkissing_closed_eyesflushedrelievedsatisfiedgrin
      winkstuck_out_tongue_winking_eyestuck_out_tongue_closed_eyesgrinningkissingstuck_out_tonguesleeping
      worriedfrowninganguishedopen_mouthgrimacingconfusedhushed
      expressionlessunamusedsweat_smilesweatdisappointed_relievedwearypensive
      disappointedconfoundedfearfulcold_sweatperseverecrysob
      joyastonishedscreamtired_faceangryragetriumph
      sleepyyummasksunglassesdizzy_faceimpsmiling_imp
      neutral_faceno_mouthinnocent

    شبکه های اجتماعی

    800 Followers
    250 Followers
    680 Followers

    تبلیفات

    آمار سایت

    آمار مطالب یک ساعت پیش: 1
    امروز: 3
    این ماه: 286
    کل: 6700
    کل نظرات: 16262
    آمار کاربران یک ساعت پیش: 0
    امروز: 0
    این ماه: 1
    کل: 22
    بن شدگان: 34
    جدیدترین عضو: Mohammad

    تبلیفات

    تبلیفات

    تبلیفات

    تبلیفات

    تبلیفات

    خبرنامه

    کد خبرنامه
    بالا